حسن مطلع آغازین را با دو بیتی از پدر گرامیم شروع می کنم
دريغا که جواني ميشود طي هزار افسوس پيري آيد از پي
اگر بگذشته اعمالت به نيکي نه مستي و خماري دارد آن مي
وبلاگ پیش روی،وبلاگی است ادبی ،به منظور ارائه اشعارم و استفاده از نظرات
بیــا که یــار پریـچهـره بــاز آمــد به صد کرشمه شبی سوی ما به نا زآمد
تو ای برهمن و بودا ز دیر بیرون رو به قامــت گلدسته هـا ، نمــاز آمــد
به یمن مقدم اومی کشد زبانه آتش عشق به فصل سرد و خزان جهان،گداز آمد
به طره های سیا هش گره بزن گیـسو که ا ی قلندرعاشق شب دراز آمد
شکوفه بشکفد انـدر قـدوم آن بـلبل به جمع مضطرب ما نوای ساز آمد
شکسته شد قفس و این حصار تنهایی به خاکیان زمانـه پَــر فـراز آمـد
به تماشـای تـو ای سـرو بـهار آمـده ام به درمیکده ات مست وخمار آمده ام
به سرای تو که شاهنشه حسن و ادبـی همره هیأتی ازعود و سه تار آمده ام
موسم عاشقی و طرف نشاط است کنون بهر صید تو غزالا به شکار آمده ام
من به قربانگه عشق تو به صدشوروشعف بهر قربانی این جان به نثارآمده ام
با وجود ره تاریک کنم طیّ طریق از میان همه ی گرد وغبــا ر آمده ام
قصد آن است رسم بر در خوانت امروز سوی درگاه تو با حلقه دار آمده ام
گر صبا از تـو پیامی به لطافت آرد پشت آن مرکب اقبال سوار آمده ام
(حکمتم)سوی چمن با دل پرشوق و امید به تماشای تو ای سرو بهار آمده ام
آید این باران
که می شوید همه زنگار را
از رخ پست زمین کج مدار
این همه کینه ،عداوت ،دشمنی
این همه قلب سیاه و اهنی
کوله باراش را براندازد به دوش
راه رفتن پیش گیرد زین دیار.
بسته باید چترها را جملگی
تا نَمی،باران ببارد روی سر
شاید این عقل فسرده ،خفته ناک
این پریشان ذهن مست سرقتی
وارهد از ننگ سخت قرمطی
ای غم همیشه بامنی، گویا تو در روح و تنی بیرون برو از جان و تن با من مگر هم خانه ای
در سلک تو نَبود ستم،بنگر تو بر من ای صنم با من مکن جور و جفا آخر تو یک رندانه ای
همچون کبوتر هر سحر ، بر کوی تو دارم گذر گویا تو از روز ازل ، با عاشقان بیگانه ای
مثلت ندیدم در جهان ، آخر کجا دامن کشان از نزد من هرگز مرو ، ای مه جبین در دانه ای
ساقی بیا لطفی بکن،مستم نما از بیخ و بن خواهم بمانم تا ابد ، مانند هر افسانه ای
گر آن رخ زیبای تو ، لعل لب صهبای تو تسکین دهد جان مرا ،دارد به حق شکرانه ای
یادی نما ای گل عذار ، از حکمت مجنون تبار تا خدمتت سازم به جا،چون ساقی میخانه ای
این غزل در سال 88 از اشعار برگزیده استانی انتخاب و در ویژه نامه فرهنگی ادبی به چاپ رسید
بی می و مُطرب و نای و دَف و بَربط چکنم ؟
مونــسِ غربـتِ فکرم شـده ابیـاتـی چنــد
بی حضور قلم و کـاغذ و چنـد خـط چکنم ؟
بی روی تو ای سَروِ گل اندام ، بـهاران خاموش و سیاه است همه ، گلشن و بستان
جای طرب و نغـمه ی قمری و هـَزاران پیـچیـده صـدای زَغن و زخمه ی زاغــان
هر غنـچه ی گل منتظر دیــدن رویــت از حسن تو معنی شود این باغ و گلستان
گر جانـب گلـزار نیـایـی بـه تـَفـقـّد هـر لالـه و گــل پـای گزارد بـه بـیـابـان
گر دست نوازش نکشی بر سر گلشن از بــهر تــطاول بـرســد دزد زمستــان
بر باغ و بهار و گل و گلشن نظری کن با بـود تـو احیـا شود ایـن مجـلس مستــان
افسرده شده(حکمت) از این غیبت جانکاه بــاز آ و رهانـش تـو ز اندیشه هجـران
![]()
صبحی دگر زِ مشرق هستی طلوع کرد گردون دوباره نوحه ی خود را شروع کرد
بانگ عـزا و ماتـم و شیون دوباره خاست گرد فراق و دوری و هجران درین هواست
تیـر و سَنان عَــدوّان در ایــن زمیــن آذین نمـوده پیـکرِ عطشـانِ فخــرِ دیــن
جسـم مـُـنـوّر خورشیــد زیـن دیــار رُسوا نموده صورتِ شب های روزگـار
منظو مه مُشـعشَع هستـی بـه نـینــوا روشن نمــوده جـاده ی مخلوق تـا خــدا
افتاده دسـت صاحب عِلم و عَلم به خاک کرده عَمود ، فرقِ عِمـاد خِیــَم دو چـاک
سویی بلند گشتـه صدایـی عمـو بـیا نِی آب و آبـرو که بـیایـم بـه خیمه ها
دارد نظر طلیـعه ی هستـی به جـانـبی گویا که دیده می رسد از دور حاجبی
دُردانه رسـول ، همـان آسـمان پــاک اندر میان گرفت قمر را ز روی خاک
این صحنه را چگونه کِشم دَر قُیودِ خط مــاه منیـر و مـام خمیــده ، کنــار شَط
آخر چگونه وصف نمایم به این قلـم مشـروحی از فجایـعِ درد و غــم و ستم
کاغذ بسوزد از تَفِ اِبـراز ایـن بـلا خامه خجــل شــود بـنویـسد ز کربــلا
یـاران مسـت و پـریـشان ، ز بنــدگی جان را فدای حضرت جانان به جملگی
دادنـد در مسیـر تعالــیِّ حق و دیـن بِزدوده اند چـهره دیـن را ز مـکر و کیــن
منظومـه های زُهـد و شجاعـت به نینـو ا روشــن نمــوده راه هدایـت بــرای مـا
سر فصـل مکتـب خـون خدا نوشتـه اند آزادگیّ و مردی و غیــرت سرشتــه اند
بهر فروغ عشق و حقیقت در این دیـار بر صدر نیزه ها شده خورشید ها سوار
با این چراغ های فروزان ، دو صد دریغ دل خوش کنیم به خورشید زیر میغ
از آن سبـب اسـارت دوران چشیده انـد تا مکــتب حسـیــن بدینــجا کشیــده اند
(حکمت) غلام درگه هفتاد و دو شهید دارد امــید بـه الـطاف مـِـن مـَـزیــد

روزگاریست که ظلمت شده نوری قدسی
و سیاهی شده در معرکه ها چون مه نو
نو به نو می رسد از هر طرفی لکّه خصم
آن به آن می شِکفد غنچه وَهم.
و من از هرزگی زاهد و صوفی مبهوط
یا که زاهد ز تعجب شده اینسان هرزه.
در فراسوی خیالم
یا خیالم ز فراسوست تهی.
عجب از شک و گمان
و فسوسا ز حزین گاه ضمیر
که بود ورطه ی دهشت زده ی سست و خطیر.
کورسویی بود آیا که رهاند شادم
ز چمن زار پر از گلّه رَم کرده ی عقل
ز همین بنیادم.
پای خود می نهم اندر سر نخ های سیاه
ای به امید اله
یاریم کن گذرم از شب تمثال به روز
گذرانم همه قوم دل افسرده ی چند
ز همین ظلمت قدسی شده خویشی را.
(صعب روزی،بوالعجب کاری، پریشان عالمی)